سربه سرم نزار خسته ام

♥♥♥♥آرین❥ @❥تهمینا♥♥♥♥

تیکه های خنده دار!!!!

(این پست ثابته برو پایین اگه خوندیش)  این مطلب تند تند به روز میشود

من تصمیم گرفتم از این به بعد به هیچ وجه مطلبی رو کپی نکنم وخودم بنویسم البته قبلا مقاله نوشتم ولی دیگه کپی نمی کنم!!!

امروز که سه تا معلممونم شاس بودن

کلی تو کلاس خندیدیم من پیش خودم

گفتم چیزای خیلی خنده داری رو که سر

کلاس میشنوم یا میگم رو بیام اینجا واسه

همه بنویسم

رفته بودیم عروسی زن داییم گفت آرین

جان ایشالله عروسی خودت هول شدم

گفتم همچنین!!!!!!!

داییمم پیشم بود!!!

...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن ۱۳۹۰ساعت 21:11  توسط arian  | 

تولدت مبارک عزیزم

تولد 2 سالگی وبلاگمو تبریک میگم


2 سال گذشت با قشنگی و زیبای

2 سال گذشت با تلخی شیرینی..............


تولدت مبارک..........

سر به سرم نزار خسته ام دو ساله که خسته ام..........

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 4:9  توسط tahmina  | 

عاشقانه ممنوع!!!!

از چه بنویسم...

از گل یا پوچ بودن دستایی که به سویم اورده شده است من که میدانم هر 2 دستهایت پوچ است چون مرا گاهی رها میکند.

از چه بگویم؟؟؟؟؟

از چشمان مستت که با عشق نگاهم میکند من که میدانم عشق نیست...

از چه بنویسم...

از شوق دیدنت یا از تنهایی های پی در پی؟؟ چه فرقی دارد هر 2 انها انتهایش تلخ است.

از چه بنویسم...

از گریه های شبانه ام یا از تو که به رویم میخندی؟؟ چه فرقی به حال من دارد تو که مرا فراموش کردی..

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 4:2  توسط tahmina  | 

عاشقانه.....

امروز میفهمم که معنای حرف هایت چه بود..

هر بار که میبینمت ، هر بار که به یادت می افتم ،

هر بار که پله ها را بالا میروم برای دیدن کسی در انتهایش به تو می رسم، خاطراتم برایم مرور میشود،

هر بار که به پنجره نگاه میکنم جای خالیت را احساس میکنم،

هر بار که تورا میبینم میشکنم هر بار که می خواهم فراموش کنم باز تو به یادم می اندازی؟؟؟؟

پس کجایی تا این خاطرات را از ذهنم به بیرون ببری؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 3:42  توسط tahmina  | 

اب نداریم....

بعد از این همه تفریح وقتی رسیدم چند روز بعدش خبر دادن عمو جان و پسرعموی عزیز فوت کردن.

شلید تا چند ماه دیگه اپ نکنم..

باای بای

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 13:13  توسط tahmina  | 

داستان مرگ عشقی که ...

چقد سخته عشقت بمیره

دست در دست هم در کنار دریای ارام عاشقانه نشستن....

بوسه بر لبهایش گذاشت هنوز هم جایش باقیست....

لبخند زیبایش هنوز در ذهنش باقیست.......

اغوشش هنوز او را میخواهد ولی دیر شده.......

توی ساحل کنار هم باهم چقد عشقشون از دور زیباست....

دوماه بود که واسه هم شدن..

دو ماه بود که طمع عشق شیرین رو میچشیدند..

وای ی ی ی ی

نفرین به این دریا به این ساحل که عشقش رو گرفت ...

دنیا تاریک شد وقتی که اون رفت.همه چیز تموم خوشی ادمو ازش میگیره اونا تازه داشتن  عشقو تجربه میکردن.

دیروز بخاطر احترام به سر مزارش رفت و تنها حرفی که بر لبانش بود 

من را هم ببر منم میخوام برم

عکس عشقش توی اغوشش بود التماس میکرد که برگرده

ولی دیر بود اون رفته بود دیگه صداشو نمیشنید...

بخاطر عشقش داشت فریاد میزد.

پدرشم وقتی به چشم خودش مرگ پسر کوچولوشو دید از غمه مرگش اونم رفت پیشش.

خدایا چرا بعضی وقتا اینقد بی رحم میشی..

یکی رو میگیری

دوتا رو میگیری

سه تارو میگیری

مگه ما چقد تحمل داریم که بتونیم فراموش کنیم...

غمه و دوری و مرگ عشق سخته تلخ تر از مرگهههههه

دوری و مرگ فرزند یه فاجعه بزرگه واسه پدر و مادرش کمراشون زیر این مصیبت بزرگ خم میشه..

خدایا طلب امرزش را برای محسن و پدر گرامیش می خواهم..

عمو جان و پسر عموی عزیزم و احسان جان جایگاه هر سه شما بهشت ابدی است مراقب همدیگر باشید..

همه از غم یک دیگر و مرگ یک دیگر به بهشت ابدیت راه یافتن...

راهله عزیزم مرگ همسر مهربانت باعث شد تا همه ی ما دوری از عشق را بفهمییم تسلیت عرض میکنم

غم هایت بسیار زیاد است وقتی دیدمت این را فهمیدم..

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 13:8  توسط tahmina  | 

برگشتم

سلام خوبین بخشید این چند ماه اپ نکردم رفته بودم ایرانگردی...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 12:41  توسط tahmina  | 

سفر بی باز گشت.....................

خب مهمترین خبری که در سال 1392 میخوام بگم اینکه

میدونین ما ایرانیا حتی حاضریم ار تمومه چیزایی که داریم بگذریم...

خانواده دوست عشق چه میدونم هرچی فک کنی...

چن هفته پیش تو روزنامه خوندم که

سفر بی بازگشت به فضا

می خوان مردمو بفرستن به مریخ واسه زندگی

20 هزار نفر متقاضی داره که 70 نفرشون ایرانین و از ایران درخواست دادن

جالبه نه باید به هم وطنامون افتخار کنیم..

و اولین ساکنان در سال 2021 میرن..

راستشو بخواین منم میخواستم برم ولی فرصت ثبت نام تموم شده بود...

حالا مطالب بیشتری در این رابطه به دست میارم و خبر میدم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 16:34  توسط tahmina  | 

اینم پسرای امروزی واقعا که...................

مامان، اجازه هست ابروهامو بر دارم ؟ …………نه

مامان، اجازه هست موهامو زیتونی کنم ؟…………نه

مامان، اجازه هست تونیک صورتی بپوشم ؟…………نه

مامان، اجازه هست مثل باربی آرایش کنم ؟…………نه

مامااااان یعنی چی که همش میگی نه…. من ۱۸ سالم شده ها
.
.
.
.
.
.
- مامان: اَاّه مجید، خفه میشی یا خفت کنم ؟!!
:))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 16:23  توسط tahmina  | 

اینم عاقبت من که خوب شدم..................



سر شب لپتاپ رو خاموش کردم رفتم نشستم تو پذیرایی در جوار خانواده

5دقیقه اول خونواده

5 دقیقه دوم خونواده

1 دقیقه بعد مامانم : لپتاپت سوخته ؟

من : نه

3دقیقه بعد بابام : اینترنتت شارژش تموم شد ؟ من : نه

اندکی بعد بابام : چی شده حالت خوب نیست؟

من : نه چطور ؟

یذره بعد مامانم : تو چته ؟ چرا سرت تو لپتاپ نیست ؟

من : خب گفتم یکم بیام پیش شما بشینم

بابام : مطمئنی طوری نشده ؟ هرشب فیوز میزنیم تا از جلوی لپتاپ بلند شی حالت خوبه؟؟؟

مامانم : ما که تورو واسه شام باید به زور از اتاق بیاریم بیرون.

هیچی دیگه پا شدم اومدم لپتاپ رو روشن کردم(به من نیمومده که کنارشون بشینم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 16:17  توسط tahmina  | 

از دست پسرا ......................

پسره تو فیس بوک نوشته:"کاش زن گرفتن،مثل ایرانسل بود. یکی می

گرفتی،یکی هم بهت جایزه می دادن."یکی نیست بهش بگه آخه ،تو از پس

شارژ همون اولیشم برنمیای، حالا دنبال جایزش هم هستی.......


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 16:11  توسط tahmina  | 

بدشانسای دنیا ما هستیم...................

بد شانس ترین نسل تاریخ ایران ! ! ؟ ما هستیم چون :

تو نوزادیمون شیر خشک نایاب شده بود …

......
دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن … نظام قدیم, نظام جدید, نظام خیلی جدید …

رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن … فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد …

عاشق شدیم گشت ارشاد رو سرمون خراب شد …


ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد … روزگارمون سیاه شد

بارالها ! دیگه حالی واسمون نمونده که به راه راست هدایت شیم،

خودت راه راست را به سوی ما هدایت كن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 16:5  توسط tahmina  | 

بزرگ ترین کابوس یک دختر چیست؟

دوست پسرش سرش هوو بیاره = نه
شارژ ایرانسلش تموم بشه =نه
دوستش مخ دوست پسرش بزنه = نه
شب دیر برسه خونه = نه
براش خواستگار کلنگ بیاد = نه
مخاطب خاصش بره نابود بشه = نه
.
.
.
.
.
.
پس چی میتونه باشه ؟؟
.
.
.
.
.
پسورد فیس بوک اش رو دوست پسرش یا داداش بدزده = نه
.
.
پس چی؟؟؟
.
.
.

پـــــــــــــــــــــارک دوبـــــــــــــــل !

همین !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 16:3  توسط tahmina  | 

دلتنگ

هیچی به ذهنم نمیاد واسه نوشتن

 

فقط دلتنگ بهترین دوستام شدم از جمله مهدی و داداش امیر و ارین

و ابجی مژده و دختر مهربون

 

نمی دونم دلتنگ شدین یا نه ولی دوست بهترین هدیه خداست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 0:24  توسط tahmina  | 

با عرض معذرت یکم دیر تر اپ میشم
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 19:21  توسط tahmina  | 

گل ها

سلام

امروز گل هاي باغ عاشقانه مرا در اغوش گرفتن..

نميدانم به كدامين گل ژناه ببرم كه دوستم داشته باشد

اه از اين قلب بي درد كه خودش رنگ مرگ است...

دلتنگم ولي نميدانم دلتنگ كدامين گل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اين اپ واسه اوني كه ميخواست اپ كنم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 19:13  توسط tahmina  | 

نقطه سر خط.... زندگی با شروعی دوباره..................... (حتما بخونش)

تنهایی دل کوچک مرا تسخیر کرده ....

هنوز هم دیوار های اتاقم مرا به گریه و شیون فرا می خوانند. هنوز هم قلبم اه میکشد.

هنوزم قلب کوچک من ناگاه تیر میکشد ناگاه میشکند ناگاه میمیرد.....

هنوز هم وجودم دلتنگی را ترجیح میدهد هنوز یاد باغچه مادربزرگ که عطر گل هاهیش مرا مست میکرد

در خاطرم موج میخورد و دلم هوای باغچه پر گل را میخواهد ولی دیگر گلی ندارد که مرا مست کند.

هنوز هم پنجره ی اتاقم مرا به تنهایی دعوت میکند به در اغوش گرفتن و تنهایی محظ

به سخن گفتن از عشق و دلتنگی به سخن گفتن از مرگ از عشق و جنون.

هنوز خواب را به بیداری میخوانم هنوزم تورا به عشق می خوانم

هنوز یاد دارم که به عشق قسم خوردم و دنیا رو به پرواز در اسمان ابی ترجیح بدهم.

یاده رودی بخیر که اشک هایم را در فراغ ازتو در کنارش می ریختم. یاده رویایی بخیر که چشمانه مرا تا

به انتهای جنونت برد .

یاده دلتنگی ها بخیر....... یاده جدایی بخیر.....یاده تنهایی بخیر ..... دلم برای تنهایی هایم تنگ شده...

بگذار تنها نفس بکشم..... بگذار تنها تا انتها سکوت کنم ...........بگذار گل های یاس کبود روی دیوار

خونمون شکوفه کنن....

بگذار دل کوچک من برای همیشه بمیرد......

بگذار فراموش کنم که کی بودم....بگذار زندگی را فراموش کنم... نفس کشیدن را.....عشق را.........

مرگ را .......

تماما همه را فراموش کنم بگذار فقط تو در خاطرم باقی بمانی بگذار همه را از اغوشم دور کنم بگذار تنها

تو را در اغوش بگیرم...

بگذار قلب کوچک من همه را در خود به خاک بسپارد فقط بگذار تنها تو در خاطرم در قلبم باقی بمانی

بگذار وجودم تورا پرستش کند..

بگذار تمام اشک هایم را بریزم بگذار اخرین نفس های زندگی را در اغوشت به اتمام برسانم.. بگذار ارام

بمیرم..

بگذار عشق را با تو به اوج برسانم بگذار یاده لحظه تنهاییم بافتم..

بگذار بمیرم بگذار تنها بودن مرا از پای در اورد بگذار فراموش کنم که هستم بگذار مست ان نگاهی شوم

که مرا به مرز جنون برد

بگذار فراموش کنم بی احساسی قلب کوچکم را بگذار سکوت کنم بگذار تا ابد گریه کنم بگذار تا ابد

تمامه غم هایم را در وجودم بریزم...

بگذار چشمانت را به خواب کنم بگذار لبخند را به لبانت بیاورم فقط بگذار  من تا انتها سکوت را پیشه

کنم.

بگذار کوه را برای داشتنت تا به انتها به بالا بروم تا به انتها مرگ را تجربه کنم تا شاید به یاد اوری من را..

اه اه اه اه از این دل کوچک که تا انتها دردی دیرینه دارد... دردی که از کودکی تمامه وجودم را فرا گرفته

بود....

از ابتدای زندگی مرا با نام مرگ فرا می خواندند...

پروردگارا بگذار من هم نفس کشیدن را تجربه کنم بدون درد بدون تنهایی...

فقط بگذار سکوت کنم بگذار سکوت تماما مرا فرا بگیرد...

  خدایا کمی هم به من بنگر کمی هم به یاد اور که منی هم هستم...

به یاد اور که میخواهم نفس بکشم به یاد اور که تلخ ترین بودم..

به یاد اور بی احساسی مرا میشکند...

خدایا فقط به من قوت ده تا بتوانم سکوت را پیشه کنم.....                                          .پایان.

نقطه سر خط.... زندگی با شروعی دوباره.....................      

  وای دیگر از لحظات تکراری و مکرر خسته شده بودم..

از نفس کشیدنی که بی دلیل بود. از اشکهای که چشمانم را امان به نگاه کردن نمی داد خسته شده 

بودم

از بارانی که وجودم را خیس میکرد متنفر بودم...

از شکوه بهار.از سردی زمستان. از برگ ریزون پائیز. از سوزان بودن تابستان خسته بودم.

از همه چیز.............................

 از شکوفه های درخت گیلاس....

از صدای بازی بچه های کوچه ی بن بست مادر بزرگ...

از صدای زنگی که هیاهوی بچه ها را در خود موج میزد.

از سوز و سرمایی که پنجره اتاق کوچک مرا شکسته بود ...

ازهمه چیز متنفر و خسته بودم...

صدای بارونی که با هر قطرش وجودم پر از نفرت میشد....

من به دنبال ارامشی بودم که هیچگاه نیافته بودم..

تا .......

ان روز که دلهره ای در وجودم بود قلبم دوباره به تپش افتاده بود...

احساس شیرینی در وجودم احساس میکردم مثل اینکه میخواکم برای بار دوم متولد بشوم و نفس

بکشم..

دلم  گرفته بود ...

میخواستم با کسی حرف بزنم و خالی از نفرت شوم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی ۱۳۹۱ساعت 17:56  توسط tahmina  | 

سلامی دوباره

سیلااااااااااااااااااااااام

 

زندگی قشنگه مثه برگ ریزونای پاییز یا مثه برف زمستون و هوای سرد...

مثه من مثه تو مثه همه ی ما که عاشقیم....

همتونو دوست دارم..........

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی ۱۳۹۱ساعت 17:48  توسط tahmina  | 

یه کم درد دل

میدونم کسی نمیخونه ولی بازم...

یادش بخیر میومدم اینجا ..س شعر مینوشتم برا خودم

ولی روزای بدیم نبوداااا

خواستم به دو نفر سلام بدم

1 آبجیم خواهر مهربون

2 آبجی تهمینا

راستی من 1ماه از خدمتم میگذره واقعا روزای سختیه...

لعنت به این دولت و این نظام که جووناشو گاییده هرکی اینو میخونه ببخشه که فهش دادم چون دلم بدجوری پره

واسه این که آشخور شدم و دیر به دیر میدیدمش ریحانم منو پیچوند با یه بهونه الکی و یکم گریه...

ولی گریه های منو ندید...

با این حال همیشه به یادش میمونم و الانم دعا میکنم خوشبخت شه

حیف ندونست همه کسم بود

 نامه تمام

بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ساعت 23:27  توسط arian  | 

لحظه های زود گذر عمر من....

چقدر زمان زود میگذرد ...

وااااای خدای من چقد دقیقه های ساعت اتاق زود میگذرد...

نه یک لحظه تفکر کن تنها و فقط عمر ماست که زود میگذرد....

وااااااااای انگار همین دیروز بود که صدای گریه ام بیمارستان را فرا گرفته بود...

خدایا چه قدر زود بزرگ شده ام و میخواهم به یک زندگی مشترک فکر کنم ...

انگار همین چند ساعت پیش بود که تازه برای کلاس اول به مدرسه میرفتم ...

خدایا چه رویاهایی در مغزم میپروراندم و امروز به کجا رسیده ام....

تموم این زندگی را مدیون پدر و مادر مهربانم هستم...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 1:6  توسط tahmina  | 

عشق

چه شیرین است رنگ دلربایی عشق ....

چه زیباست در کنارت احساسش کنی ....

چه روشن است رد بوسه ها بر روی لبانت...

چه رسواست احساس عشق در برابر خدایت.......

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:23  توسط tahmina  | 

برگشتم.....

خدایا ازت ممنونمم که دوباره اومدم کامنت های زیبای دوستاو خوندمو کلی انرژی گرفتم نمیدونستم که اینجام بعضیا دلواپسن.....

فقط از یه دوست شیرین ممنونم که برام دعا کرد تا خیلی زود برگردم...

یه چیز دیگه هیچوقت امیدتونو از دست ندین اون گوشه کنارا دور از چشم شما همیشه یک راه حلی هست شاید کوچیک باشه ولی همیشه هست

مهم بودنشه اینکه کوچک یا بزرگ فرقی ندارد....

 

با اپ بعدی منتظر باشید....دوستون دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 18:53  توسط tahmina  | 

دیگری...

چه زیباست وقتی بدونی عاشق کسی هستی که .....

عشقش یکی دیگست .....

از اول در تصور این باشی که او هم عاشق توست ولی روزی به این اعتراف کند که عاشق دیگریست...

قلبت از ان اوست و قلب او از ان دیگری....

نمیدانم زیباست تمام لحظات زیباست....

حتی انکه بدانم تو از ان دیگری هستی .......

ولی ای کاش من بجای دیگری بودم و عشقت را از ان خود میکردم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 19:22  توسط tahmina  | 

خیانت جالب

امروز ظهر تو خیابون یه چیزی دیدم که بهم ثابت شد 80 % پسرا نامردن و خیانت کار.... کوچه ما خیلی خلوته و معمولا پاتوق عاشق معشوقاس... قصدم این نبود که نگاه کنم ولی تا منودیدن رفتن ولی صورت پسر رو کامل به یاد دارم که چه شکلی بود دقیقا 10 دقیقه پیش دوباره همون ماشین تو کوچمون بود اولش تعجب کردم ولی با دقت که نگاه کردم.... دهنم باز مونده بود اخه ...... روزی با چند نفر؟؟؟؟؟؟؟؟ همون پسر البته با یه دختر دیگه.... راستشو بخوای به قول دایی که میگه زنم زنای قدیم جراتشون بیشتر بود اون موقع ها اونا میرفتن چند تا شوهر میکردن اما حالا وای وای وای وای وای مردا میرن چندتا زن میگیرن حالا خودتون بگین اخه کدوم بهتره ؟؟؟؟؟؟؟؟ زن دیروزیه که جرات هر کاریو داشت یا زن امروزیه که بد بخت و سادس؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 16:50  توسط tahmina  | 

رویای خیس بدونه من قشنگ تره .................!!!!

 

خدایا چقد سخته بدونی چند ماه اخر عمرتو باید تنها سپری کنی بدون عشق .....

خدایا چقد سخته اون بدونه داری میمیری ولی بره و تنهات بزاره ...

خدایا چقد سخته اخرین نفسای زندگیت رو بدون دلیل بکشی ....

خدایا چقد سخته بدونی قراره بمیری به اونی که دوسش داری بگی ولی اون دستت رو نگیره .....

خدایا چقد سخته حرفای من .....

خدایا چقد تنهام در روز های قبل از مرگم .....

خدایا چقد سخته بخاطر یه امتحان بزاره بره ....

میدونم بهونه بود .....                                     دلت یه جای دیگه بود ...............

میدونم روونه بود ............                              هم عطر گلای پونه بود ...............

میدونم زمونه بود ...........                              دست دل ما خونده بود...........

میدونم شبونه بود .......                                عشق پنهون شده بود ..........

خدایا بهم فرصت دادی چند ماه بیش تر زنده باشم ولی امروز ترجبح میدم زودتر بمیرم.....

برای انی که میاید وبدونه رد پایی میگریزد.....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۱ساعت 22:32  توسط tahmina  | 

for you...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱ساعت 15:3  توسط tahmina  | 

can u help me......!!!!

     Hy u.... Can u help me ??? U know whereis mind ???

i don't know .... i'm sad, i'm wikness plz come in to me....

i'm alone . my fether ure broken, plz help me.....!!!!??

 

     Come in to me , i don't come in to u...

I give u 2 fether so u fly in the sky .

come in to me my love , your mind is in the my hand......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱ساعت 14:42  توسط tahmina  | 

sky...!!!

The many peaple say the SKY is blue

but

I say the SKY is black

because

My sky is your EYES....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱ساعت 14:27  توسط tahmina  | 

....تمومه

نمیدونم چه جوری شروع کنم

حسی ندارم مثه اسمون  که وقتی غم داره منم غم دارم ...

 

اخ که چه حسه بدیه وقتی احساس میکنی تنهایی ....

 

بغض گلوت دیگه نمیزاره به چیزی فکر کنی .....

 

بیخیال مهم اینکه بتونم شمارو شاد کنم ....

 

دنیا همین روزاش قشنگه ...   

 

یه روز غمه...

                                     یه روز شادی شور ...

  یه روز زندگی....

                                                                                   یه روزم مرگ....

 

فقط اگه میشه عشق رو توی یک جمله کوتاه واسم بگین ازتون ممنونم....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:55  توسط tahmina  | 

عشق مامان و بابا.......!؟

امروز یه دفترر قدیمی رو برداشتمو ورق زدم.....

میدونی چی دیدم واااااااااااااااای  باورم نمیشه  که مامان و بابامم عاشق و معشوق بودن....

البته این نامه رو زمانی که نامزد بودن نوشتن هاااااااااااااااااااااااااااااااا

اخه جای تعجب داشت واسم که احساسشونو روی برگه های سفید کاغذ بنویسن تا یادگاری بمونه...

اینم از متن نامه:

 

    سلام عزیزم:

                                              بنام انکه پیوند دهنده قلب هاست....

                                              بنام انکه سرلوحه عشق هاست.....

بنام انکه عشق را افرید و دو قلب عاشق را امید داد؟!

باری سلام دوستت دارم عزیزم.....    اگر زندگی را اغازیست........حال تنهایست.....

تنهایی را پایانی نیست....  اگر گریه را غمی ایست.....خنده را شادی یست........

پس بخند و لبخند بزن عزیزم....

دوستت دارم و تا ابد میپرستمت.....؟! یه بوسه از راه دور برای عشق پاکم....

سلام به پاییز که از راه میرسد و برگ ریزان زمستانی را اغاز میکند ک سردی ان وجودم را می لرزاند

و دوست دارم که شما محبوبم با نفس های گرمتان به وجودم گرما ببخشید....

باری سلام به گرمی عشقی سوزان......میپرستمت....

باری اگر تنم را مانند بودائیان هند در اتش سوزان بیافکنند و بسوزاننم و وجود خاکسترم را در دریای

بیکران همچون اقیانوس رها نمایند هیچوقت فراموشت نمی کنم باز هم وجود خاکسترم فریاد

بر می اورد که دوستت دارم و تا ابد میپرستمت؟!......

عزیزم زندگی سرابیست که منو شما را به دنبال خود میکشاند و مانند پلی می ماند که همه باید از

روی این پل عبور کنیم٬بعضی با خوشی وشادی عبور میکنند بعضی دیگر با کوله باری از غم وغصه...

دوست دارم که ما هم با خوشی ها و شادی ها از روی این پل عبور کنیم و امیدوارم که با هم زندگی

خوشی و خوبی را اغاز کنیم ....

کتایون جان دوستت دارم و تا ابد میپرستمت....

عزیزم دلم خیلی برات تنگ شده ناراحت من نباش....

من تا ۱۰ روز دیگر میایم و باز هم دیدار ها تازه میشوند و لبها به هم بوسه و لبخند میزنند....

الان که برایت نامه مینویسم ساعت ۱۱:۵۷ شب است و با ترانه حمیرا که اسمش ( هواسم و پرت میکنه

صدای مثه بلبل)را گوش میدهم...

عزیزم کاش یه کبوتر میشدم و در کنارت مینشستم.....

                                                                     

 

                                                                         کوچک شما پرنده ی تنها همسرت مهدی...

کسی که هرگز فراموشت نمیکند همسرت مهدی...


میدونین یه چیزی واسم جالب بود واسه همون این پستو گذاشتم...

اونم این که شما که جوونای امروزین و دم از عشق وعاشق شدن میزنین تا حالا چند بار واسه

 عشقتون نامه نوشتین و ابراز عشق کردین....

ازتون میخوام که بگین تا حالا چند بار عشقتون ابراز کردین اون توی نامه یا هر چیزدیگه.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۰ساعت 20:57  توسط tahmina  | 

مطالب قدیمی‌تر